«نثر تلفيقي( سپيد) چيست؟»

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 
دسته: مقالات
بازدید: 1404

«نثر تلفيقي( سپيد) چيست؟»

اصولا سبك تلفيقي ( سپيد)  آميخته‌اي از شعر و نثر ريتميك و آهنگ دار است  كه در ادبيات كنوني جهان  به‌عنوان سبك مدرن  ناميده مي‌شود. شايد عنوان  تلفيقي  بيانگر محتواي اين سبك به‌طور دقيق  نباشد  چون  اين متن تلفيق شعر و نثر در كادر  كلاسيك آن نيست  بلكه نثر و شعر مكمل يكديگرند  و جدا از هم نيستند و در هم و با همنند.

 اما   چرا سپيد؟

 

چون در اين سبك  انديشه  خالق  آن ( شاعر و نويسنده)   مرزي در قالبهاي تعريف شده براي بيان در نظر نمي‌گيرد و در به عمق رفتن در دل واژه‌ها  هر جا كه متن نياز دارد از شعر و نثر مدرن استفاده مي‌كند  ولي ريتم و آهنگ جملات هميشه حفظ شده و متن   در قسمت نثر آن نيز خود شعريست سپيد. متن همه جا زنده و پوياست و داراي ديناميزي پيش برنده در پهنة زندگيست.

زبان استعاره شعر نيز در قالبي ساده‌  و عام‌تر در اين‌گونه متون به‌كار مي‌رود لذا به درجات زيادي اين متون در جامعه تاثير گذار‌تر است  و مختص به قشر پيشرو و روشنفكر جوامع نيست.

به اين صورت توصيه من به خوانندگان اين متون اين است كه براي نايل آمدن به منظور نهفته در  متن «نثرسپيد» حتما آن‌را چند بار بخوانند. بزرگترين اشتباه در ارزيابي اين متون بعد از يكبار خواندن آن است چون كلمه معناي خويش را  به‌رغم ساده بودن   نوشتار آن  در معنا  به‌راحتي  تسليم نمي‌كند. 

مكانيزم خلق چنين اثري نظير سرودن يك شعر است و خود بر اساس تاثيراتي كه خالق آن از پديده ‌ها گرفته است  بر قلم جاري   و بر صفحه نمايان مي‌گردد.

نثر سپيد در واقع مرز بين شاعر و نويسنده را نيز در مي نوردد و در هنرمند تحول  ايجاد مي‌نمايد كه او را قادر مي سازد كه براي بيان معناي واژه ‌ها بدون وارد شدن به بيان صرفا شاعرانه بعضا غامض, خواننده را( حتي فرد عامي جامعه را)  به همراه خود  و با خود-با وجود چند بعدي بودن متن - به عمق جوهر كلمه برساند .

البته بايد گفت اين سبك هنوز در مقدمه راه است و لي سبكي است آينده دار و پيشروكه هنوز در ادبيات ايران جاي خود را باز نكرده است .

قسمتي از متن نثر سپيد   از داستان « به‌دنبال سحر » از م. مشيري ( حميد ايراني )در اين قسمت آورده مي‌شود.

. .. با من بيا تا سحر را از چنگال بد سگالان بهدر آوريم. در هر روزني بهدنبالش سر مي برُند. بنگر!

  اين چشمه از خون نور است  كه بر زمين,  فرشي از سرخي طلوع را رقم ميزند.

 

چو راست  نگاه كردم.درست  ميگفت اين رفيق راه. غروب نيم جان روز است در پيشباز شب   و سحر نيم جان شب  درمقدم نور.

گفت: با من همراه شو !

گفتم: از خشمت مي ترسم.

گفت:  به صداقتم پاسخ ده.

گفتم:  صداقتت !  چه كيميايي داري تو كه هيچ يافت همي نشود.  آري خواهم آمد. 

گفت:  از من نيست. به آن چشمه نگاه كن كه هر دم از خون در غليان است. خشم از من است, توشه راه. اما صداقت ازآن چشمه است.  

گفتم:  چرا نخفتهاي ؟

گفت:  آنكه خفت  دگر بر نخاست و چو برخاست در خود ديگر شب بود و بس.

گفتم:  پس چه بايد كرد ؟

گفت:  بهدنبال سحر باش...

آري شب است. تيره و تار

آري ظلمت است در اين ديار...

 

...و بعد دستش را بر شانه ام گذاشت. خيره در من, آهي كشيد وگفت :  اي رفيق راه.خوش آمدي...

آبان 83

 م،مشيري