داستان كوتاه

پنج صحنه آزادي

00:05:4900:05:49

صحنه يك

در جلوي ساختمان عظيم زيبايي  يك گروه از دانشجويان  جوان ايستاده اند و  خانمي  براي  آنها صحبت مي كند.

روبناي ساختمان با سنگ مر مر سفيد براق تزئين شده است.  جلوي در ورودي نمادي از يك  كبوتر سفيد رنگ قرار دارد.   حالت  كبوتر طوري است  كه  گويي دارد با فشار پنجه هاي خود سيم خارداري را پاره كرده و از آن خارج مي شود.  

در زير نماد كبوتر  حوض دايره شكلي با فواره هاي كوچك رقصان،  نمايي زيبا به محيط داده است.  در زير آب زلال حوض  چراغهاي آبي و بنفش و زرد و سبز  روشن هستند.   هر گوشه حوض جلوه خاص  زيبايي   دارد.

در زير پاي مجسمه كبوتر  روي سنگ لوحه يي جمله :”پرواز هميشه شدنيست! ”    نقش بسته است.

در سمت  چپ در ورودي بر روي تخته سنگي مسطح و صاف  با خط زيبايي نوشته شده: ”دانشگاه آزادي”

ادامه مطلب...

داستان هزار برج و دشت لاله‌هاي سرخ

 

 

 

 

 

در دشتي زيبا و پهناور پوشيده از لاله‌هاي سفيد دسته يي از پروانه ها و مرغان زندگي مي‌كردند.  آنها تصور مي‌كردند كه رنگ دنيا سفيد است چرا كه جز سفيدي لاله‌هاي سفيد چيزي ديگري را نديده بودند

ادامه مطلب...

مي خواهيد دوست من را بشناسيد؟

 

مي خواهيد دوست من را بشناسيد؟

 

من يك دوستي دارم كه مي خواهم او  را به شما معرفي كنم.

 

خداي من باز هم زنگ زد!! چقدر دلم برايش تنگ شده بود.  

اما

خودش  است . هر وقت من كار دارم او زنگ ميزند. اصلا زمان هم سرش نميشود!

صبح,  شب, نيمه شب برايش فرقي نميكند.

هر وقت ميخواهم بروم مسافرت او ميخواهد بيايد خانه من.

هر وقت ميخواهم مقداري تنها باشم,  سرو كله اش بي خبر پيداي  ميشود. بعد هم  بايد با همه خواستههايش موافقت كنم.

ادامه مطلب...

به دنبال او

«به دنبال  او»

 

سالها بود كه دنبالش مي‌گشت كه از او بپرسد كه راه درست چيست؟

هدف زندگيش شده بود يافتن او.

همه كارهايش را بر اساس اين تنظيم ميكرد كه در نهايت او را پيدا كند.

احساس مي‌كرد كه وقتي اورا پيدا كند همه مشكلاتش حل خواهد شد.

ادامه مطلب...

ديوار سياه

ديوار سياه

 schwaze_wand

از وقتيكه چشمم را باز كردم كوچهمان تاريك بوده. هر چيآن ديوار ته كوچه بلندتر مي‌شه  سايه‌اش  و در نتيجه تاريكي بيشتر مي‌شه. همه اهاليهم از ديوار بدشان مياد و هم از تاريكي.  ميگن قبلا ديوار اينقدر كه امروز هست بلند نبوده  و  در سايه روشني كه بوده همه دنبال خراب كردن اون ديوار كوتوله بودن كه كوچه روشن روشن بشه. اون روزا هم  البته  عمله  و  بنايي كه ديوار كوتوله را ساخته بودند  و از اون محافظت ميكردند. وليجانورهاي امروز كه از ديوار حفاظت مي‌كنند ديگر حتي انسان نيز نيستند  و همه تبديل به گرگ هار شدن.  آره بنا دومي همونيكه ديوار سياه امروز را ساخت حسابي سر همه رو شيره ماليد. خوب اولش همه فكر كرده بودن كه طرف بالاخره شيره ماليده. شيره هم كه شيرينه وليوقتيخواستند از اون بخورند ديدند مثل زهر حلايل است وليديگه بناهه كار خود  را كرده بود و امروز چنين ديوار بلندي ته كوچه ماست و چنان تاريكي كه  خيليها آرزوي سايه روشن را ميكنند.

ادامه مطلب...

گل و پيرزن

 

 

 

گل و پيرزن

 

امروز او  به جايمسيريكه هميشه پياده به سمت شركت ميرفت،  از مسير ديگري رفت.  در بين راه  در افكار خودش بود. هنوز نقشه خانه‌يي را كه قرار بود ديروز تحويل رئيسش  بدهد آماده نبود. مي‌دانست   امروز از آن روزهاييخواهد بود كه  رئيس حسابي عصباني بشود و او را  برايصدمين بارابتدا  اخراج   و  چند دقيقه بعد كه عصبانيش فروكش كرد.    گويا كه اصلا اتفاقينيفتاده دوباره استخدام كند.

  همه ما ميدانند  كه وقتي رئيس عصباني بشود  فقط بايد گوش داد و چيزينگفت.

ادامه مطلب...

جنگل رويان

جنگل رويان

 

...يكي بود يكي نبود

جايي  كه  آب و علف  هيچ   جرأت  پيدا  شدنشان  نبود،  و حتي شبنمي‌بر خاك تشنه فرو نمي‌نشست.

جايي  كه  حتي اسكلت   انسان و حيوا ناتي  كه  از  بي  آبي  و  گرما  مرده  بودند  را  آفتاب  سوزان به  خاك كوير تبديل  كرده  بود  و  در  سراسر آن  سايه‌اي،  حتي،  براي   تك  موري  نيز  نبود،

و جايي  كه خاك در هيبت   كوير تمامي‌عظمت و اقتدار  هول آور خود  را  نمايان  مي‌ساخت،

درست  در وسط  آن،  يك  تك  درختي  وجود  داشت.

ادامه مطلب...

ذره

 

هست در هر ذره خورشيدي نهان

مولوي

 

ذره

 

...آن‌گاه  خورشيد  در انفجاري عظيم بيشمار ذره  و هر ذره اش درون فضا غوطه و هم‌چو  شهابي  به  هر سو و هر جهت روانه گشت .

خورشيد قبل از انفجار خويش ذره هاي وجودش را يكايك در بر گرفت و راز آن  انفجار را  شرح داد و گفت،

«مي‌بينيد كه حفرههاي سياه همه روزنههاي  فضا ما را پر كرده‌اند  و آخرين روزنه عبور نور ما  نيز بسته  شد .

ادامه مطلب...

«داستان او»

«داستان او»

تا به‌حال هيچ‌وقت نشده بود كه«او» خودش را در آيينه نگاه كرده باشد. حداقل يادش نمي‌آمد كه قيافه‌اش چطور است. خوب مي‌دانست كه كجاها چهره‌اش  نمايان مي‌تواند بشود . توي آب و يا شيشه مغازه‌ها و ... هميشه حواسش بود كه به چيزي كه ميِِتوانست شكل اورا منعكس كند نگاه نكند، فقط يكبار در سراسر عمرش تا آن‌جايي كه به يادش مي‌آمد در آيينه‌اي كه روبرويش بود نگاهش افتاده  و در آن جز يك هيولا نديده بود. ولي از اين تعجب مي‌كرد كه چرا مردم از او فرار نمي‌كنند براي همين مطمئن نبود چيزي را كه ديده بود خودش بوده يانه.

ادامه مطلب...

«ساية روشن‌ها»

«ساية روشن‌ها»

با اين‌كه   مرد گنده اي بود  از سايهها ترس داشت حتي از سايه خودش. ميگفت نكنه اينم از اونا باشه؟ كه البته هرگز از اونا نبود. تازه فهميده بود كه سايه  وقتي سايه روشن  است كه از وجوديست   كه پشت آن   نورقرار داشته باشه! و او از خود سايه نبود كه مي‌ترسيد بل   از خودِ اون وجود،   و  نور پشت سرش.

ادامه مطلب...

«هزار دستان»

 

«هزار دستان»

 

...چون جوان به آينه نگاه كرد،  خود را نمايان ديد و در كنار خود، هزاران هزار چشم  منتظر دگر.

باورش نمي‌شد  از كجايند اين همه چشم و چرا آنقدر منتظر؟و چون نيك نظر كرد ، خود، در ميان هزار و هزار در خود بديد.

ادامه مطلب...

«سگ گله»

 

«سگ گله»

Wolf-2

 

 

«بچه‌هاي  بزرگ، بچه هاي كوچك»

روزي  بود  و روزگاري نه چندان   دور، بلكه هست و خواهد بود.

يكي  بود  يكي  نبود،  زير آسمون كبود،   در  سرزميني  بسيار  قشنگ  يك  دشتي  بود  مثل  بهشتي  كه  در كتابها  آمده،   پر     از  گل و چمن،  با  جويبارهاي  هميشه  روان  به  هر  سو.

دروغ  چرا؟  منكه  آن‌جارا  صد ها  بار  ديده ام  واقعا  نمي‌توانم    زيبايي  آن‌جارا  آن‌طور  كه بايد  تعريف  كنم  و  يك  به  صد  را  بگم.

ادامه مطلب...