توجه
  • Lack of access rights - File '/images/stories/2_Seite_des_Berges.jpg'
  • Lack of access rights - File '/images/stories/2_Seite_des_Berges.jpg'

داستان كوتاه

دختر بچة بزرگ

دختر بچة بزرگ

 

دختربچه:« مامان، پس كي برام عروسكي رو كه قول داده بودي برام بخري ، ميخري؟»

مادر : «وقتش كه بشه برايت مي خرم. عزيز دلم».

دختر بچه: «وقتش كي است؟»

ادامه مطلب...

پرواز

 

پرواز

روي تخت دراز كشيده بود. با اين كه مرد جواني بود ولي حال بلند شدن را نداشت و به خود مي گفت:« اصلابراي چه بلند شوم. وقتي وقت شام شد ميروم پائين. حتما مادر مثل هميشه شام را آماده كرده . بعد هم تلويزيون نگاه مي كنم تا اينكه چرتم بگيره. بعد مي آيم باز همين جا  ولي اينبار آنقدر خسته ام كه خوابم مي بره. صبح كه بيدار ميشم, مادر  مثل  هميشه صبحانه رو آماده كرده.يه چيزي مي خورم مي رم سر كار مثل ديروز، مثل امروز و فردا.  وقتي به خانه برگردم مادر عصرانه را آماده كرده...»

ادامه مطلب...

«سوار»

«سوار»

سواري از دور مي‌آمد.

همه از خود مي پرسيدند كه شايد او باشد.

تا به حال هزاران سوار از دور آمده بودند.اما  هيچ‌كدام او نبود كه نبود.

سوار آمد و به شهر وارد شد. همه گرداگرش را گرفتند.

« چه داري برايمان بگو. ما را در اين نكبت كه وطن مي نامند دگر طاقتمان  طاق شد».

هنوز سؤال مردم تمام نشده بود كه گرگهاي هار  داروغة در هيأت آدميان سر رسيدند.  حافظان ظلمت ونگهبانان شب را مي‌گويم .

ادامه مطلب...

آخرين برگ كتاب

آخرين برگ كتاب

نوك قلم را در خوني كه روي ميز پاشيده بود كرد و آخرين جمله از كتابي قطور را نوشت. و قتي نقطه پاياني را مي گذاشت لبخندي از سر خرسندي كردو به كتاب نگاه كرد.  آخرين جملهيي كه از زبانش جاري شد اين بود:

جز اين امكان نداشت. سر بر روي ميز گذاشت با خيالي راحت كه گويي باري بزرگ را از روي دوش برداشته  آخرين نفس را كشيد و مرد. 

ادامه مطلب...

انتخاب

شاگرد در انتظار استاد بيتابي مي كرد.

با اين كه مي دانست  كه او هيچ وقت دير نمي آيد ولي لحظات بر او سخت مي گذشت. چند دقيقه ‌ به زماني كه استاد قرار بود بيايد،  مانده بود. يكبار ديگر همه چيز را چك كرد. بوي چاي  فضا اتاق را پر كرده بود. اين همان چايي است كه استاد دوست داشت و بوي عطرش شاگرد را نيز مدهوش مي ساخت. « عجب سليقه خوبي دارد استاد».  از ميان پنجره استاد را ديد كه نزديك مي شد. قلبش تپشش بيشتر شد.  چند لحظه بعد  استاد در خانه را مي زد.

در را باز كرد

«سلام استاد»

ادامه مطلب...

دو چهره دشت

 

دو چهره دشت

2_Seite_des_Berges

استاد صبح زود سر زده نزد هنرجو آمد. زنگ در را فشار داد و منتظر باز شدن در گرديد.

هنرجو در را باز كرد و از ديدن استاد جا خورد. انتظار هر  چيزي   داشت بجز ديدن استاد را

ادامه مطلب...

شب كور

چريكها در دل شب در بين راه مانده بودند. آنقدر تاريك بود كه كسي نميتواست حتي دستانش   را ببيند. مدت زمان زيادي بود كه منتظر درآمدن ماه بودند ولي خبري از درآمدن ماه نبود.

يكياز چريكها فرمانده را صدا كرد:

فرمانده!  مدت زيادياست كه اينجا ماندهايم. ماه هم كه در نميآيد پس تكليف ما چيست؟ آب و غذا هم كه براي مسير با خود داشتيم رو به تمام شدن است. حداقل كور مال كور مال حركت كنيم!

فرمانده:  اينجا پر از پرتگاه است. چطور ميخواهيم كورمال وسط پرتگاهها برويم؟ بالاخره ماه در خواهد آمد. به نظرم همه دعا كنيم.

ادامه مطلب...

خار و خانه

كسيزيپ چادر را از بيرون رو به پائين باز كردشاگرد از جا پريد. ميخواست اعتراض كند ولي دهانش بيكلام باز ماند و به صورت كسيكه زيپ را باز كرده بود خيره ماند. به خود آمد و از جا پريداستاد. استاد. خوش آمديد. من توقع نداشتم كه شما بيائيد وگرنه خانه را ببخشيد چادر را. هر جور شده بود آماده ميكردم. يا جايديگريبا شما قرار ميگذاشتم. اينجا كه خوب نيست.

ادامه مطلب...

زندگي زيباست

- قسمتهاي اصلي اين داستان واقعي است-

هر دو چريك از راه رسيدند. يكي بلند قامت با چهرهيي مصمم,   مويمشكي و ابرواني كماني.   و ديگري كوچكاندام با چهرهيي مهربان اما از دردي كه مي كشيد درهم و خسته.   تمامي سمت چپ لباسش خونين بود.

فرمانده  با خوشحالي به آنها خوشآمد گفت:  بچهها خسته نباشيد واقعا كه گل كاشتيد. شما دو نفر راه 100 نفر را بستيد و از همه مهمتر اينكه سلامت باز گشتيد.

چريك كوچك اندام از ناحيه كتف چپ به شدت زخميبود. تركش خمپاره دشمن  در   بالاي كتف شكافي به عمق چند سانتميتر ايجاد   كرده بود. قسمت چپ  پيراهن چريك كاملا غرق در خون تازه و خشكيده  بود.

ادامه مطلب...